مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
200
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
دست شما بدر شود . ايشان گفتند : سمعا و طاعة . پس از آن ، سرهنگان و بزرگان دولت قصد قصر ملك كردند . نخستين كسى كه بر قصر رسيد ، سرهنگ بزرگ بود كه ملك طركنان را ديد كه از در قصر ، دو نيمه آويخته است . بدهشت اندر شد و حيران ماند . كليجان پيش رفته ، كمرگاه او بگرفت و بازوان او را بسته ، بقصر اندرآورد . هنوز آفتاب بر نيامده بود كه سيصد و پنجاه تن سرهنگان ملك طركنان را دست بسته در پيش غريب بداشتند . غريب بايشان گفت : اى قوم ، ملك را ديديد كه بر در قصر آويخته ؟ گفتند : آرى . ولى ندانستيم كه با او اين كارها چه كس كرده ؟ غريب گفت : من كردهام . هركس مخالفت من كند ، او را نيز بدانسان كنم . گفتند : از ما چه ميخواهى ؟ گفت : من ملك غريب ، پادشاه عراقم كه دليران شما را هلاك كردم . و رعد شاه در دين اسلام داخل گشته و امروز شما را او پادشا هست . مسلمان شويد تا سالم بمانيد و اگر مخالفت كنيد ، پشيمان خواهيد شد . درحال ، ايشان شهادت بر زبان راندند . غريب بايشان گفت : آيا حلاوت ايمان دريافتيد يا نه ؟ ايشان گفتند : آرى . حلاوت ايمان در دل و زبان ما جاى گرفت . آنگاه ملك غريب فرمود بند از ايشان برداشتند و ايشان را خلعت بداد و بايشان گفت : بسوى قومهاى خويش شويد و اسلام بر ايشان عرضه داريد . هركه مسلمان نشود ، او را بكشيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و شصت و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، سرهنگان قوم بازگشته ، ماجرى بايشان بازگفتند و اسلام بر ايشان عرضه داشتند . قليلى از ايشان مسلمان نگشته ، كشته گرديدند و باقى مسلمان شدند . ملك غريب گفت : منت خداى را كه اين كار ، بىجنگ و جدال بر ما آسان كرد . و غريب چهل روز در كشمير بماند . آتشخانهاى ايشان را ويران كرد و مسجدها بنا نمود . و رعد شاه ، كشتى كشتى هديتها از براى ملك